|
همه چیز در باره گرافیک
|

عکاس:حمیده حسینعلی زاده (از مجموعه خیال خیس)
براتون یک صفحه از کتاب سووشون سیمین دانشورو می گذارم منکه خیلی خوشم آمد آخه یه جورایی شبیه بچه گی های خودم آن تابستان هایی که شب ها توی حیاط می خوابیدیم و من از ترس تاریکی شب خودمو با ستاره ها سرگرم می کردم تا خوابم می برد منم اگه هوا ابری بود از ترس میرفتم زیر پتو با هزار بدبختی خوابم می برد بعضی شب ها هم تا نمی رفتم پیش مامان خوابم نمی برد اما وقتی آسمان صاف بود...
| یکی بود یکی نبود،یک دختر کوچولویی
بود که اسمش مینا بود.این دختر تنها دختری بود که وقتی که ستاره ها در
آسمان نبودند برای ستاره ها گریه می کرد.من به عمرم هرگز بچه ای را ندیده
بودم که برای ستاره ها گریه کند.فقط مینا را دیدم که برای ستاره ها گریه می
کرد.بچه تر که بود مادرش بغلش می کردو آسمان را نشانش میداد و می گفت:ماه
تی تی...گل،گل...بیا برو تو سینه مینا...یا همچین چیزی و این طوری بود که
مینا عاشق آسمان شد.حالا هر شب که ابری است،مینا برای ستاره ها گریه می
کند...خدا کند کلفتشان آسمان را جارو کند
او شلخته است.او فقط خاک هارو اینجا وآنجا روی آسمان ولو می کند وشبهایی
که کلفته جارو کرده لااقل بعضی از ستاره ها پیدا هستند...اما وای اگر مادر
جارو کند.مادر آسمان را پاک می روبد وتمام ستاره ها وماه را جمع می کند تو
گونی می ریزد و سرگونی را می دوزد و گونی را می گذارد تو گنجه و در گنجه را
قفل می کند.حالا مینا راه کار را پیدا کرده ،با خواهرش دست به یکی می کند و
دسته کلید مادره را میدزدند و دسته کلید را در بغل می گیرند و می
خوابند.اگر دسته کلید نباشد آنها شب ها خواب به چشمشان نمی آید.من هیچ
دختری را ندیده ام که اینقدر به فکر ستاره ها باشد و هیچ
شهر دیگری را هم ندیدم که در گنجه هایش بشود ستاره قایم کرد... سووشون سیمین دانشور |

از مراسم سنتی خانه تکانی...
باران...
خیلی خوب که تا حالا با هیچ چتری زیر باران نرفتی
قشنگ که دانه دانه قطره هایش را تا مغز استخوانت حس کنی
و قشنگ تر وقتی که تا صبح از استخوان درد ببدار بمانی و توتب بسوزی
اما باز هم با هیچ چتری زیر باران نروی...
عکس و نوشته: حمیده حسینعلی زاده(از مجموعه خیال خیس)
اینجا بغض را با قامت شب اندازه می گیرند...



![]()
![]()
![]()
عکاس:حمیده حسینعلی زاده(از مجموعه فقط محرمو عشق)



برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت www.72dpi.ir مراجعه کنید.

اینم از آخرین عکس های دوران دانشجویی بعد از دفاعیه هامون....
کاشکی می شد عقربه های ساعتو اندازه چهار سال به عقب بر می گردوندیم
آآآآآآه ه ه ه ه ه....

این پوسترمو تو ورکشاپی که با استاد اردلانی داشتیم کار کردمو خوشبختانه برای نمایشگاه انتخاب شد.
http://graphicnet.ir/gallery/2147

روزه پروانه ای
بُدو بُدو آمد تو اتوبوس. موهایش را دم خرگوشی پشت گوش هایش بسته بود صورت سبزه نمکی داشت دندان های خرگوشی اش جایشان خالی بود و شین را سین می گفت. بلوز دامن صورتی به تن داشت. با عجله آمد صندلی کنار من و به عقب اتوبوس نگاه کرد انگار دنبال کسی می گشت ناگهان با صدای بلند فریاد زد:«بابا یادت باسه رفتیم دفترت برام بستنی سوتی بخریا باسه؟».مادرش سعی داشت آرامش کند دستش را گرفت و به زور نشاندش بر روی صندلی جلویی«بشین بچه.اَه».دو زانو روی صندلی نشست وبرگشت روبه عقب و باز فریاد زد:«بابا یادت نره بستنی سوتی».همه اتوبوس با شیطنت هایش سرگرم شده بودند. انگشت اشاره ام را آرام زدم به گونه اش و گفتم:«مگه روزه نسیتی که می خوای بستنی بخوری؟» پشت چشمی نازک کرد و با حاضر جوابی گفت:«پس چی که روزه ام» گفتم:«حالا که روزه ای ناهارتو خوردی؟» دست هایش را به کمرش زد و گفت:«آخه چون نمی تونم سحرا پاسم به جاس ناهار می خورم.آخه اگه سحرا پاسم دلم درد می گیره» خندیدم و گفتم:«پس روزه کله گنجشکی می گیری؟». اخم هایش رفت تو هم:«نه نه،من گنجسکارو دوس دارما اما از کلسون بدم میاد» انگشت اشاره اش را بین لب هایش برد و داشت فکر می کرد که یکدفعه مثل برق از جا پرید:«آهان روزه من پروانه ای، من روزه پروانه ای می گیرم،پروانه ای صورتی.مگه نه مامان؟». اتوبوس ایستگاه نگه داشت«آخرشه جا نمونی». همه داشتند مثل من روزه کله گنجشکی و پروانه ای را با هم مقایسه می کردند.